در بیشه زاری سبز و خرم کنار یک رود پر آب ماری زندگی میکرد به اسم خط خطی؛خط خطی وقتی به دنیا آمد روی بدنش خط های زیادی بود به همین علت پدر و مادر خط خطی نام او را خط خطی گذاشتند.
خط خطی بازی بسیار بازیگوش بود و سوالهای زیادی در ذهن داشت .
هر روز صبح وقتی بیدار می شود بالای درخت میوه کنار خانه شان می رفت و مقداری میوه نمی خورد خط خطی با دوستانش تا ظهر بازی میکرد و زمانی که خسته میشود میرفت داخل رودخانه و قدری آب تنی می کرد و به سمت خونه حرکت میکرد تا پیش مامانم ماری و بابا ماری برسه و ناهار رو دور هم بخورند.
یک روز صبح زود که خط خطی از خواب بیدار شد سوالی ذهنش رو مشغول کرده بود از بابا ماری و مامان ماری پرسید: بابایی ما چرا دست و پا نداریم؟
بابا ماری در جواب سختی را بوسید و گفت: عزیز دل من خط خطی حکمت خدا حتما دست و پا نداشته باشیم و این را بدان که در بهترین وضعیت ممکن خلق شده ایم. خط خطی برگشت به سمت اتاق درحالی که از صحبتهای بابا ماری قانع نشده بود.
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود مامان ماری از آشپزخانه به اتاق آمد خط خطی دوباره همان سال را از مادر پرسید و گفت همان ماری چرا خدا به ما دست وپانداده و چرامارا بدون دست و پا آفریده است؟
مامان ماری به خستگی گفت قربانت بروم ما بدون دست و پاهم خیلی زیبا هستیم و نیاز به دست و پا نداریم.
خط خطی از مامان و بابا خداحافظی کرد و از خانه خارج شد در حالی که از جوابهای پدر و مادرش قانع نشده بود.
خط خطی در حال حرکت بود که دوست خوش تمساح را دید
و به تمساح گفت دوست عزیزم آیا حاضری دست و پاهای خود از را به من بدهی در جواب به خط خطی گفت آنها را به تو میدهم اما می دانم به پاهای من به درد تو نخواهند خورد خط خطی دست وپاهای تمساح را گرفت و خوشحال به سمت درختان میوه رفت تا برای صبحانه قدری از میوهها را بخورد اما خط خطی هر کاری کرد که به بالای درخت برود با پاهایی که از دوستش تمساح گرفته بود نتوانست از درخت بالا برود به همین خاطر خط خطی آن روز نتوانست میوه بخورد.
خط خطی به سمت دوستش تمساح برگشت و دست وپاهای او را برگرداند.
هنوز چند لحظه ای نگذاشته بود خط خطی دوست دیگرش خروس را دید واز و خواست تا دست و پاهایش را به خط خطی بدهد. خروس هم پذیرفت و خط خطی با دست و پاهای خروس به راهش ادامه داد تا به رودخانه رسید مثل همیشه به آسمان پرید و شیرجه ای در آب زد اما هر کاری کرد با دست و پاهای خروس نتوانست شنا کند و نزدیک بود که غرق شود.
خط خطی به زحمت خودش را از آ ب بیرون کشیدو به نزد خروس برگشت و دست و پاهای خروس را به او برگرداند .
خط خطی پیش خودش گفت:این چه دست و پایی است دیگر نزدیک بود جانم را ازدست بدهم.
خط خطی که نه غذایی خورده بود و نه آب بازی کرده بود به سمت خانه حرکت کرد تا نهار را در کنار پدر و مادر مهربانش بخورد.در راه بازگشت جناب فیل را دید که به دست و پاهای بزرگش در حال راه رفتن بود.خط خطی به خودش گفت :عجل دست و پاهای بزرگ و قوی ای ....این دست و پاها حتما به درد من می خورد.خط خطی جلو رفت و از آقا فیله درخواست کرد تا دست و پاهایش را به او بدهد . آقا فیله هم قبول کرد.و خط خطی قصه ما با پاهای بزرگ فیل شروع کرد به راه رفتن خط خطی خیلی بزرگ شده بود و همه حیوانات را از بالا می دید.
مار قصه ما با پاهای بزرگی که از آقا فیله گرفته بودبه طرف خانه راه افتاد.کمی بعد خط خطی که خیلی خسته و گرسنه شده بود به خانه رسید اما چشمتان روز بد نبیند .خط خطی با پاهای بزرگ آقا فیله دیگه در خانه جا نمی شد و نمی توانست وارد خانه بشود.
خط خطی خیلی ناراحت شد و زود پیش آقا فیله برگشت و دست و پاهای اونو برگرداند.
خیلی سریع خودشو به خونه رسوند و مامان و بابا شو بغل کردن و بوسید .و به اونها گفت بابایی ؛مامانی شما راست میگفتید ما نیازی به دست و پا نداریم و در بهترین حالت ممکن خلق شدیم .
از اون به بعد خط خطی دیگه به جواب سوالش رسیده بود و می دونست که خدای مهربون مخلوقات و موجودات را در بهترین حالت ممکن آفریده است.
متن بدون ویرایش است
کپی فقط با ذکر منبع بلا مانع است
بهارتان توحیدی...
ما را در سایت بهارتان توحیدی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: پنجشنبه 2 فروردين 1397 ساعت: 4:51